اما بعد اینکه باید در همین ابتدا چند اعتراف بکنم![]()
۱- امروز عصبانیم
خیلی هم ننر و بی مزه شدم. حتما باید یه چیزی به خودم بگم حال خودمو بگیرم.![]()
۲- از ۲ کار می ترسم لطفا منو راهنمایی کنید : الف- رفتن به پرورشگاه و شیرخوارگاه ب- رفتن به خانه سالمندان
میترسم نتونم تو چشماشون نگاه کنم. می گم جواب چشماهای پرسشگرشون رو چی بدم. می گم اگه بغضش تو دلم بمونه چی... شما تجربه ای داشتین .لطفا بهم بگین![]()
۳- می خوام برم سر کار. حالا دارم دنبال کار می گردم چند کار بهم پیشنهاد شده ( مربوط به مجله هست) دارم راجع بهش فکر می کنم.
۴- چند جمله زیبا :
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )
ایندفعه شد صفحات صبحگاهی که هرچی به ذهنت بیاد بنویسی خوب خیلی کمک می کنه . خوبی وبلاگ اینه که به این فکرها هرچند هم آشفته شما می تونید کمک کنید.
خداحافظ![]()
۱- اگر صلح و دوستی اولویت من است پس باید از ذهنم در برابر چیزی که آن را مسموم می کند محافظت کنم
۲-رفع کسالت( افسردگی) : خوردن سه چهارم فنجان اسفناج پخته در هر روز میزان ویتامین بدن را افزایش می دهد
۳- اگر نظری دارید و فکر می کنید که ارزشمند است باید از هر وسیله ای برای رسیدن به آن هدف استفاده کنید به شرط آنکه هدفی که درباره اش حرف می زنیم بر حق - قانونی- منصفانه و صادقانه باشد.
۴- حتی وقتی دلگیر و ناراحت هستید با دیگران به خوبی رفتار کنید. با استفاده از قدرت ناشی از خوب بودن راه رسیدن به شرایط اجتماعی بهتر فراهم می شود.
۵- وقتی کاری می کنید که ازهمان ابتدا احساس می کنید مناسب شما نیست بهتر است بلافاصله خود را از آن کار بیرون بکشید
۶-خدایا! در این هفته که پیش رو داردم کمکم کن تا دوباره بیاد بیاورم.خود را بید بیاورم و کشف کنم.خود را بشناسم تا تو را بشناسم
منابع: ۱- مراقبه زرد برای بیداری
۲- ۱۰۰۱ راز خانه تو
۳-۴-۵ -هرگز نگویید هرگز
۶- نگاه خوش
دیشب مندلیف اومد به خوابم .دیدم زار و پریشون چه حاااااااااالی بیچاره. می گفت همش تقصیر منه. روحم آروم نیست . اخ اخ آخ دیدی چی شد. بعد رو به من کرد و گفت تو کار نیمه تمام من رو تمام کن. بذار اروم سرم رو زمین بذارم.
کفتم ای بابا صدا سیما کم از مرگ و میر عذاب قبر و قبرستون نشون می ده حالا تو هم اومدی به خوابم حرف از عذاب می زنی![]()
گفت من می خوام جدول تناوبی رو اصلاح کنم. همون موقع باید یک ( یا چند عنصر )رو اضافه می کردم اجل مهلت نداد اصلا گول خوردم. ![]()
گفتم خوب بگو. گفت بی زحمت یک " عنصر فریب خورده" به جدول تناوبی اضافه کن. اگر من اون موقع این عنصر رو به جدول اضافه کرده بودم جوونها اونقدر واسه کنکور خونده بودنش که الان فریب نمی خوردن و جزو عنصر فریب خورده بر نمی خوردن. اصلا تقصیر بی بی سی و سی ان ان شد
گفتم وا چه حرفا! گفت باور کن اونا نذاشتن من این عنصر رو اضافه کنم .کار کار انگیلیس هاست! بعد گفت اصلا این دو عنصر رو هم به جدول تناوبی اضافه کن " عنصر بی بی سی و سی ان ان " اینها رو بذار جزو عناصر بو دار![]()
ترتیبش اینجوریه : هلیوم .نئون .آرگون. کریپتون.گزنون. رادون . بی بی سی. سی ان ان
اکسیژن نیتروزن و....عنصر فریب خورده
بعد یکی امد گفت آآآآای مندلیف اعتراف کردی بارگناهات سبک شه ؟ بعد هم بردش. من از خواب پریدم. حالا صدقه گذاشتم کنار . خیره
چند لحظه در این پاگرد وقت صرف کنید و بعد بقیه پله های زندگی رو بالا برین ( خوب استراحت لازمه تا جون داشته باشین)![]()
حالا به این جمله ها دقت کنید: ( این جمله رو با لحن اون ماره تو کارتون رابین هود گفتم که می گفت: غسش غسش تو به من نگاه کن
):
دیروز ناهار خوردی پس امروز غذا نخور.!![]()
دیروز دست و صورتت رو شستی پس امروز اینکارو نکن!![]()
دیروز آب خوردی پس امروز اب نخور!
اگه یکی این حرفها رو بهتون بزنه چی می گین؟ خوب میگین اون دیروز بود و تموم شد چه ربطی به امروز داره؟
خوب حرف حساب منهم همینه! دارم با خودم فکر می کنم چطور تو این موارد ما یادگرفتیم که بگیم دیروز دیروز بود و ربطی به امروز نداره اما در مسائل اخلاقی اینطور برخورد نمی کنیم.مثلا نمی گیم دیروز از دستش دلخور بودم چه ربطی به امروز داره امروز که دلخور نیستم!( البته آسان نمی آید به دست و من خودم به سختی خیلی سخت شاید هم به ندرت بتونم این کار رو بکنم اما دنبال راه هستم.تمرین تمرین تمرین)
خوب در مورد آب و غذا بحث فیزیولوژی میاد وسط و گرسنگی و تشنگی سلولی و فرستادن پیام به مغز و صادر کردن فرمان از مغز به اندامها برای جبران کمبود...وبدن ناچار میشه اب و غذای دیروز رو فراموش کنه و فکر امروزش باشه.وگرنه تعارف که نیست می میره!
حالا خوبه ما برای روحمون هم یک همچین حالتی ایجاد کنیم یعنی یک احساس نیاز برای رها کردن دیروز و دیروزها جهت ادامه زندگی در امروز.ومتوجه باشیم که اگر روح و روانمون رو دائم بخواهیم در گذشته ها سیر بدیم تغذیه نمیشه و توانش رو از دست می ده و دچار مرگ تدریجی میشه ( شاید هم روح بعضی ها تا حالا دچار مرگ مغزی شده باشه .مرگ مغزی شدن روح به درد اهدا هم نمی خوره)
.روان ما احتیاج به نشاط داره، کسب تجربه های جدید ، آرامش و رهایی .اینها آب و غذای روحمون هستن.باید کمک کنیم تا روحمون دچار سوء تغدیه نشه.باید ویتامینهای محبت و سرزندگی و نشاط و خنده رو بهش برسونیم و اگر لازم شد از متخصص تغذیه روح کمک بگیریم.شما هم هر راه حلی به نظرتون اومد بنویسید ( خدا عمر با عزتتون بده، امیدوارم روحتون همیشه رو فرم و با هیکل ورزشکاری باشه . امیدوارم در مسابقات روحی قهرمان جام جهانی بشین. برنده ویمبلدن. المپیک، حرکات موزون و.....الهی من بمانم تو بمانی با هم تو دشت گل آواز بخوانیم)
خلاصه که گذشته ها گذشته....![]()
دخترک!دخترک! کودکی ام را پس بده!!!!![]()
منم می گفتم: حرف من یک کلام! کودک درون آرام...![]()
کودک درونم با گریه و فریاد می گفت: خستگیمو هر کر و کوری فهمید این دختره نفهمید....
تنهاییمو ضمیرناخودآگاهش فهمید خودآگاهش نفمهید![]()
بعد در ادامه گفت: من به آزادی احتیاج دارم به بازی، می خوام که حرفامو بشنوی. می خوام بهم اهمیت بدی.نمی خوام بهم برچسب بزنی. می خوام شادی هامو درک کنی. می خوام با من باشی پشت و پناهم باشی.![]()
من هم خجالت زده گفتم: کودکم برای تغییر آمده ام
من معمار نوین سرنوشت تو هستم
من امید رو به تو هدیه می دم
خلاصه چندین و چند جلسه من و کودک درون با هم مناظره داشتیم هی قهر می کرد و من منت کشی و هی شرمنده می شدم. از بس که سرکوبش کرده بودم هی می گفت:
ای سرخوش! ای سرخوش! تو آدمی یا چکش!
به این ترتیب بود که من چند روزی در بحر تفکر همی فرو برفتمی و تدبیری بیاندیشیدم جهت آشتی و گفتگوی خردمندانه با این کودک سرخورده .فهمیدم که کودک درونم احتیاج به توجه و رسیدگی همیشگی داره.متوجه شدم که نباید سرکوبش کنم باید بهش اجازه ابراز وجود بدم. باید گاهی با دلش راه بیام
کودک درون با گریه می گفت:
آخه دختر! دلم سرشار از درد است برخیز
کودکت محتاج همدرد است برخیز
در این خیزش بیا با کودکت باش
چرا؟! چون شادی ام حق است برخیز
منهم برخیزیدم( برخاستم) و کودکم رو در آغوش گرفتم، چقدر احتیاج به نوازش داشت ، احتیاج داشت بهش اطمینان بدم که باهاش می مونم.رهاش نمی کنم ...
منم براش زمزمه می کردم:
کودک شاد درونم خوش باش!
با نوای زندگی، سرخوش باش...
خوشبختانه جلسات من و کودک درونم ختم به خیر شد و حالا باهم رفاقت می کنیم. از آن به بعد با شادی خوشحالی در کنار هم به زندگی ادامه می دهیم.
برای آشنایی بیشتر با کودک درون کتاب شفای کودک درون لوسیا کاپاچیونه .( ترجمه گیتی خوشدل) رو پیشنهاد می کنم.ما انسانها با معنا زندگی می کنیم. یعنی با معنایی که به اتفاقاتی که در زندگی برامون می افته نسبت می دیم. و هر کس می تونه تعبیر متفاوتی از زندگی داشت باشه. بخاطر همینه که در برابر اتفاقی مشابه افراد عکس العملهای متفاوت نشون می دن.اما بهتره حواسمون باشه که خودمون رو درگیر معانی ناخوشایندی که بعضی افراد به زندگی نسبت می دن نکنیم.ما می تونیم متفاوت ببینیم متفاوت احساس کنیم و متفاوت رفتار کنیم .خیلی از ما نسبت به یک نوع طرز فکر شرطی میشیم و جهان رو نه اون شکلی که واقعا هست بلکه بر اساس برداشت و معنای خودمون یا اونطور که شرطی شدیم می بینیم.اما چه کار میشه کرد؟ میشه نگرش متفاوتی رو در پیش گرفت. می شه نوع دیگه ای فکر کرد.میشه کمی تامل کرد و دید اونهایی که معنای قشنگتری از مسائل دارن چه طرز فکری دارن. میشه برای خودت اتاق فکر درست کنی و افکارت رو بررسی کنی و مفید و مضر بودنش رو تشخیص بدی .میشه مثل ویکتور فرانکل بود و به عمیق ترین رنجها هم معنایی داد اونوقت هیچ رنجی آزارت نمی ده چون معنا داره...چون از سردرگمی نجاتت می ده چون هدفمندت می کنه.ضرب المثلی هست که می گه: (( اندیشه ای بکار تا عملی درو کنی.عملی بکار تا عادتی درو کنی.عادتی بکار تا منشی درو کنی.منشی بکار تا تقدیری درو کنی)).
پس به اندیشه هامون بها بدیم و اندیشه ای سالم و مثبت و با معنا رو در ذهن پرورش بدیم و معنای زندگی مون رو دریابیم. معنای زندگی رو....
بشنو از من ،کودک من ! پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیبا![]()
دکتر شریعتی