دخترک!دخترک! کودکی ام را پس بده!!!!![]()
منم می گفتم: حرف من یک کلام! کودک درون آرام...![]()
کودک درونم با گریه و فریاد می گفت: خستگیمو هر کر و کوری فهمید این دختره نفهمید....
تنهاییمو ضمیرناخودآگاهش فهمید خودآگاهش نفمهید![]()
بعد در ادامه گفت: من به آزادی احتیاج دارم به بازی، می خوام که حرفامو بشنوی. می خوام بهم اهمیت بدی.نمی خوام بهم برچسب بزنی. می خوام شادی هامو درک کنی. می خوام با من باشی پشت و پناهم باشی.![]()
من هم خجالت زده گفتم: کودکم برای تغییر آمده ام
من معمار نوین سرنوشت تو هستم
من امید رو به تو هدیه می دم
خلاصه چندین و چند جلسه من و کودک درون با هم مناظره داشتیم هی قهر می کرد و من منت کشی و هی شرمنده می شدم. از بس که سرکوبش کرده بودم هی می گفت:
ای سرخوش! ای سرخوش! تو آدمی یا چکش!
به این ترتیب بود که من چند روزی در بحر تفکر همی فرو برفتمی و تدبیری بیاندیشیدم جهت آشتی و گفتگوی خردمندانه با این کودک سرخورده .فهمیدم که کودک درونم احتیاج به توجه و رسیدگی همیشگی داره.متوجه شدم که نباید سرکوبش کنم باید بهش اجازه ابراز وجود بدم. باید گاهی با دلش راه بیام
کودک درون با گریه می گفت:
آخه دختر! دلم سرشار از درد است برخیز
کودکت محتاج همدرد است برخیز
در این خیزش بیا با کودکت باش
چرا؟! چون شادی ام حق است برخیز
منهم برخیزیدم( برخاستم) و کودکم رو در آغوش گرفتم، چقدر احتیاج به نوازش داشت ، احتیاج داشت بهش اطمینان بدم که باهاش می مونم.رهاش نمی کنم ...
منم براش زمزمه می کردم:
کودک شاد درونم خوش باش!
با نوای زندگی، سرخوش باش...
خوشبختانه جلسات من و کودک درونم ختم به خیر شد و حالا باهم رفاقت می کنیم. از آن به بعد با شادی خوشحالی در کنار هم به زندگی ادامه می دهیم.
برای آشنایی بیشتر با کودک درون کتاب شفای کودک درون لوسیا کاپاچیونه .( ترجمه گیتی خوشدل) رو پیشنهاد می کنم.